تب عشق

تقدیم به کسانی که عشق را سرمشق زندگی خویش قرار داده اند

فرهاد

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مرداد1389ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

خواهم رفت.....

 

تو زمن پرسيدی به کجا خواهم رفت

من به تو گفتم که يادت از يادم رفت

ميروم آنجا که  دل خاک را آب شکست

ميروم تا ببينم که چرا

 آب با خاک سر دشمنی نشست

ميروم تا که بدانم من

دل خاکيم چرا اينگونه شکست

همچو خاک خشک از زخم آب

دل من از زخم تو در هم شکست

دل من بد اشتباهی کرد بد

قصر آمالش را  بر تو بست

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

حالم بده

حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب،آب می خواهم سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودمو دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست ازغم نا مردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد و داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستی چند روزیست کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر میکنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا طلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است دیدن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین شاد باش دست کم تو هم یک شب فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون من آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد خون از فرهاد مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان خسته ام از دردی مسمومتان

این همه خنجر دل کسی خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام بوی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم خسته بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود

چند روزیست که حالم بد نیست حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاعل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

یارم رفت......

من تمام هستیم رادرنبرد باسرنوشت درتهاجم بازمان آتش زدم کشتم من بهارعشق رادیدم ولی باور نکردم یک کلام درجزوه هایم هیچ ننوشتم..

منزمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند وخوبی ماند دریادم

من به عشق منتظربودن همه صبر وقرارم رفت

بهارم رفت عشقم مرد

یارم رفت......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

دل کندن .....

 

قصه دل کندن من
از عبور یه غریبه
سر گذشت روزگار
سوتو کور یه غریبه

قصه بودنو رفتن
تا ابد همسفرم شد
وقتی که ایینه پر شد
از حضور یه غریبه
قصه بودنو رفتن
تا ابد همسفرم شد
وقتی که ایینه پر شد
از حضور یه غریبه

میگذرم از شبو باور میکنم
که تموم قصه هام پر از غمه
باز دوباره جای زخم بی کسی
روی قلبم چشم به راه مرحم

میگذرم از تو که اون غریبه ای
اون که تنهاییمو زیر پا گذاشت
ایینه قدیمیمو شکستو رفت
تا ابد دل منو تنها گذاشت

میگذرم از تو که اون غریبه ای
اون که تنهاییمو زیر پا گذاشت
ایینه قدیمیمو شکستو رفت
تا ابد دل منو تنها گذاشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

دلم تنگ است....

 

از بغض و فریاد خسته شده ام از دوباره ها بیزارم
دوست دارم بروم یک جای دور
از آنجا دستی تکان بدهم و تمام. این حال اکنون من است
 تا چه پیش آید...

 

*********************************************************************

 

دلم تنگ است
دلم تنگ ديار است
دياري که در آن عشق است و يار است
ديار بازي هاي کودکانه عاشقانه عارفانه
اماچه حيف
حيف از اينکه هر چه هست فکر و خيال است
دلم تنگ است
دلم تنگ روزهاي از دست رفته است
چه کنم
غم خورم گريه کنم يا اينکه بي تفاوت باشم
دانم که زندگاني سخت است
بايد کوشش کرد
ولي آخر چقدر بايد رفت
من که هرچه رفتم نديدم روي خوش زندگي را
شما تلاش کنيد
شايد اينکه شما ببينيد
دلم تنگ است
دلم تنگ اسفند است
ماهي که در آن فصل تولد و فصل مرگ است
دلم پر شد
پر شد از اينکه هر چه هست در اين ماه درد و رنج است
چه خونين دل اند اسفندي ها
که چشمانشان پر اشک و قلبشان مثل درياست
دلي دارند پر از درد و پر از رنج
که از نشان عاشقان است

*********************************************************************

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

پريشان.....

 

مرا كه با تو شادم پريشان مكن
بيا و سيل اشكم به دامان مكن
بيا به زخم عاشقان مرهم
دل مرا يكدم ز غم رها كن
من ای خدا به پای اين پيمان
اگر ندادم جان مرا فنا كن
رميده جان و دل شكسته
منم به پای تو نشسته
منم به ماتم جدايی
نشسته نا اميد و خسته
شكسته ای دل مرا به من بگو چرا چرابه سنگ غمها
زدام حسرت كجا گريزم
كه همچو مرغی شكسته بالم
نمی توانم سخن نگويم
اگر بپر سد كسی ز حالم
فلك به سنگ كينه ها
شكسته قامت مرا
مگرچه كرده ام خدايا؟
شكسته سر شكسته پا
زيار اشنا جدا
كنون كجا روم خدايا؟

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

آش خور...

 

سلام دوستان ممنونم که تو این مدت منو مورد لطف قرار

 دادین من دیگه با اجازتون دارم میرم سربازی اما

بازم میام

منو فراموش نکنین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

عشق شیرین .......

 

درسینه ساربیستون مردی کوه زبنیاد میکند

                           درغوغای دلپذیرشیرین

آه ای فرهاد خسته دست بردار

                که کوه کندنت رابهانه ای بیش نیست

چرا که عشق شیرین رویایی بیش نیست

                             درسفره زرین خسروان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

مرگ من.....

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي امروزها ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم مرمر هاي زرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد و درد

مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارق از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله مي زد خون شعر

خاك مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يك سو مي روند
پرده هاي تيره ي دنياي من
چشم هاي نا شناسي مي خزند
روي كاغذ ها و دفتر هاي من

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

نفرین....

غربت من هر چی که هست از با توبودن بهتر

آخر خط زندگی این نفسایه آخره

وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم

وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم

این آخر راه دیگه باید که تنها بمیرم

تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم

باید برم باید برم باید که بی تو بپرم

آخ که چه سنگین می زنه این نفسایه آخرم

سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی

گلایه هام و می تونی از توی چشمام بخونی

بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم

هیچی نگم، داد نزنم ،لبام و رو هم بدوزم

در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم

با هر نگاه به عکست انگار من خودم و دار می زنم

نفرین به عشق و عاشقی

نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقت و تو سر نوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تونفرین به عشق من و تو

به ساده بودن من و...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

تنهایم .....

من اینجا نشسته ام           وناخن میکشم روی دیوارهای که یک عمر

انتظارصورتم را میکشیدند

پشت شیشه بخارگرفته ای 

که هیچ احساسی ندارد ووقتی روی آن مینویسم دوستت دارم گریه نمیکند

 

تنهایم .....

             تنهای تنها در شلوغی لحظاتی سنگین

                   لحظاتی سنگین که میخواهند خیالت را از من بگیرند

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

زندگی.....

زندگی بد نیست
بد ماییم که درآنییم
زندگی بودن و خواستن است
ما نخواستیم و نبودیم
زندگی آب روان است به دریا
ما روانیم بدریا کی رسیم؟ خدا ندانیم
زندگی شمع دل افروز جهان است
ما جهانیم که پروانه آنیم
زندگی باور شیرین زمان است
ما زمانیم که یک لحظه نمانیم
من ندانم زندگی از من چه می خواهد دگر
آنچه می خواهد ز ما خود نگفت و ما ندانیم
زندگی نسیم دریاست که یک لحظه نماند
ما نسیمیم که در این دریا نمانیم

ایناییکه تا الان گفتم از ما بود اما در مورد خودم اینو می تونم بگم:
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم


+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

تب عشق ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

آی عشق ........

همه

      لرزش دست و دلم

                            از آن بود

که عشق

           پناهی گردد

پروازی نه

         گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست

nili

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

صدای فاصله ها...

ای عشق در آتش تو فریاد خوش است

هرکه در دامن تو افتاد خوش است

فریاد خوش است از تو وز هستی ما

هرکه بی تفاوت از تو گذشت خوش است

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

من اینجام ........

 

من اینجام همین جا...کنار تو ...دستامم توی دستاته٬گرچه سرده...چشم هام رو به روی چشماته٬گرچه تلخه!گرچه پر از درده...

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

زندگی را با تو من می خواستم......

زندگی را با تو من می خواستم

    به نام او که اگر حکم کند محکومیم

 بغض تنهایی نشسته در گلو
حسرت عشقت درون سینه ام
فرصتی کوتاه تا بیابم خویش را
در کنارت ای غم دیرینه ام

                                             قلب من مجروح از تیر غم است 
                                             دست و پایم بسته ی زنجیر درد
                                             آسمان دیده ام تاریک شد
                                             بی تو حرفم ناله ی دلگیر شد

میزند مرغ خیالم بال و پر
در فضای سبز و خیس باد تو
باز گرد آه ای شیرین من
تا قیامت این منم فرهاد تو

                                              زندگی را با تو من میخواستم
                                              زیستن را در تو من فهمیده ام
                                              بی تو باید پوچ باشد بودنم
                                              در تو من فردای خود را دیده ام

بار دیگر بازگرد ای مهتاب
با من آهنگ رفاقت ساز کن
تا وسیع دشت سرخ شعر من
عاشقانه لحظه ای پر باز کن

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

لحظه هام بی تو .....

 

کاشکی بودی تا ببینی لحظه هام بی تو میمیرن

واسه با تو نبودن انتقام از من میگیرن

حالا همصدابایادت شعر موندن رو میخونم

میدونم که ناگزیری اما منتظر میمونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  | 

محرم...

فرا رسیدن ماه محرم وشهادت امام حسین و ابولفضل  را به شما دوستان عزیز تسایت عرض مینمایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط فرهاد بساطی  |